جدیدترین مطالبرمان آنلاین

پارت اول تا آخر رمان کی فکرشو میکرد

رمان کی فکرش رو می کرد

نویسنده:راحله

به نام خدا
رمان کی فکرش رو می کرد
مقدمه:زندگی همیشه بر وفق مراد نیست زندگی گاهی تلخ هست ولی نه به تلخیه قهوه وگاهی شرین هست نه به شیرینه شیرینی زندگی مخلوطی از این دوتاست روزی تلخ روزی شیرین

خلاصه دختری سرد و مغرور قلبی که شکست ناپذیر این دختر قبلا احساساتش و غرورش له شده شکسته شده حالابه دست کی ……
و اینجا دوتا پسر داریم یکی اشنا یکی غریبه هر دونفر مغرورن سردن ولی اینجایه تفاوت هست به نظرتون کدون یکی مزاحم زندگی یکی دیگه میشه کی عشق یکی دیگه رو می دوزده قراره چه اتفاقی بیوفته سرنوشت چطور این چهار تا رو تغیر میده این زنجیره ی عشق و انتقام چیه اخرش به چی ختم میشه

قسمتی از رمان

دلبرا:یعنی چی من معامله رو فسخ نمی کنم اگر اون هم می خوات فسخ کنه باید یک نیم میلیارد خسارت بده خودش بهتر می دونه
امیر: اره دلبرا منم همین رو دارم می گم بهت باید بهش یاد اوری کنی بعد تازه وقتی جنسا میات میتونیم باهاش بیشتر معامله کنیم چون همه ارزوشونه یاهات شراکت ببندن
دلبرا اوکی باشه ببین من دارم میرم مهمونی کامیار و اروین از امریکا برگشتن فقط هم به خاطر اینکه ارث بدم از دستشون راحت بشم تو هم حتما بیا اینجا به جا من
امیر وایس
…..قطع کردم گوشی رو روش چون حوصله اینکه دلیل بیاره رو نداشتم ساعتو که نگاه کردم دیدم اصلا وقت ندارم درسته می خواستم یکم دیر تر برم ولی نه اینقدر دیر زود رفتم توی اتاق مخفیم که یه در مخفی بود وارد که میشدی یه اتاق متوسط بود که کمد های بزرگی داشت و توشون انواع لباس گذاشته بودم واییییی وقت ندارم زود رفتم بباسی که برای امشب اماده کرده بودم رو بزداشتم و پوشیدم لباس امشبم لباسی گردنی ولی از پشت کمرم کاملا پیدا بود و تنگ و از پایین کمی ازاد میشد به رنگ نقره ای که تمامش برق می زد و به خاطر لباس چشمام طوسی پررنگ شده بودن و یک کفشه مشکی پاشنه پنج سانتی ضربه دری که بنداش تا زیر زانوم بودن به خاطر چاکی که لباسم تا بالای پاهام داشت معلوم بودن کفشام و یه ارایش متوسطی کردم من یه صورت کشیده و جذاب و چشمایی طوسی با رگه های ابی داشتم که بعضی اوقات چشمام ابی میشن بعضی اوقات طوسی مثل الا که طوسین وخماروکشیده هستن و لبایی غنچه ایی و گوشتی و دماغی که انگار عملیه در حالی که اینطور نیست ولی صورتم رو چرا زاویه سازی کردم با صدای منشی که صدام میکرد زود یه مانتوی حریر مشکی و شالی نقره ای نداختم رو سرم و کیفم رو برداشتم و اومدن بیرون به منشی احمدی گفتم کارم داشتی گفت خانم رئیس اقای مشرفی گفتن کی بیام برای حرف های اخر بهش گفتم بهش بگه فیلا نمی تونم فردا خودش زنگ بزنه

احمدی:بله چشم رئیس
-اهاراستی اقای کاویان الا به جای من میات
احمدی:چشم رئیس
سرمو تکون دادمو رفتم پایین بادیگاردم حسام در ماشین رو برام باز کرد خوب طبیعه که دارم چون دشمن خیلی دارم و هم اینکه تا پامو یه جایی یزارم کلی ادم سرم هوار میشه خلاصه سوار بوگاتیم شدم و رفتم و یه ماشین بنز هم پشت سرم که سه تا بادیگارد داخلش بود رفتم سمت عمارتی که بابام توش جشن گرفته بود البته اونجا خونهی ما هم هست ولی من خیلی وقت ازشون جدا شدم و خودمو از اونا نمی بینم بابام اون موقعه قبل از اینکه منو بندازه بیرون از خونش یه ثروت ناچیز به نامم کرد که از دستم راحت بشن ولی الا وقت انتقامه انتقام غرورم احساسات لطیفم رو با بی رحمی شکستن الا خانواده اریانفر فامیل اصلیم سوپرایزمی شدن وقتی بفهمن این دختری که بهش توسری می زدن نفرین می کردن توی کودکیش میزدنش و توی نوجونیش حسرت به دلش گذاشتن الا همشون رو می تونه بخره البته بگم پسر عموم هم پولدار تر از پدرش و بابامه البته من می خواستم به اون عوضی بفهمونم واسم مهم نیست من بعد از اینکه با یی رحمی تمام گفت تو حتا ارزشت از مستخدمه خونممم کمتره همونجا درجا احساسم رو بهش کشتم و الا هم می خواستم غرور تمامشون رو خورد کنم
فلش یک گذشته 19سالگی دلبرا
علی پدر دلبرا: دلبرا تو حق بیرون رفتن نداری اینجا فقط به دستورات ما گوش میدی وگرنه قید دانشگاه رو بزن

پارت 1 تا 44 جدید 28خرداد

پارت 2 جدید2 تیر

پارت 3جدید7 تیر

پارت 4جدید12 تیر

پارت 5جدید18 تیر

پارت 6جدید30 تیر

پارت 7جدید8مرداد

پارت 8جدید17مرداد

رمان پارت گذاری رمان فوق هر 4 روز یکبار میبشاد

جهت حمایت و دسترسی سریع به پارت های این رمان به کانال اصلی نویسنده این رمان بپیوندید

با توجه از اطمینان به اتصال به تلگرام بر روی آیکون زیر کلیک کنید

اتصال به کانال اصلی رمان کی فکرشو میکرد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن