جدیدترین مطالبرمان آنلاینرمان غنچه بود و پژمرد

رمان غنچه بود و پژمرد

رمان غنچه بود و پژمرد

قسمتی از رمان:

در اتوبان بودند. باد به سرعت موهای پریشانش را شلاق وار به صورتش می کوبید ولی او همچنان صدایش را هوار می زد:

-دست از سرم بردار. من نمی تونم…

جیغ می کشد:

-دیگه تموم شد!

جسم بی جانش به  صندلی عقب ماشین  می چسبد و نگاه نمناکش را به نیم رخ مرد کنارش می دوزد. مردمک هایش از فرط گریه آنقدر کوچک شده بودند که نمی توانست عکس العمل های مرد را در اتوبان نیمه روشن تشخیص دهد.

هق می زند و دستان لرزانش را بالا می گیرد:

-این دست ها دیگه نمی تونن به کسی اعتماد کنن…

انگشت هایش را به روی صورتش قفس می سازد و ادامه می دهد:

-این دست ها خونی ان، با من تو این باتلاق خون غرق نشو!

 *

-بابا پسر مایه داری هم مزیت خاص خودش رو داره.

پوزخندی می زند و ماشینش را زیر سایه درختان پارک می کند. آنقدر خسته بود که حوصله ی اراجیف فربد را نداشت. دلش می خواست هر چه زودتر به اتاقش می رسید و به دوش حمامش پناه می برد:

-پیاده نمی شی؟

فربد با دیدن چهره ی درهمش دست بر روی شانه اش می گذارد و حالا آرام تر از دقایق قبل می گوید:

-امین تو به عنوان پسر بزرگ این خانواده حق داری، اما قبول کن پدرت هم حق داره!

امین با لبخند تمسخرآمیزی سر تکان می دهد. فربد از چه حرف می زد؛ از حقی که نا حق بود!

کلافه دستی بین موهایش می کشد. به سمت فربد بر می گردد و شمرده، شمرده می گوید:

-مامانم توی آسایشگاه تنها و بی هم زبون سر می کنه فقط به خاطره پدرم!

فربد لب می گزد. حق داشت، امین هر چه که می گفت حق داشت. برای این که جو به وجود آمده را عوض کند از ماشین پیاده می شود.

این خانه بی شک بهشت بود. این فضای باز، با این همه درخت سر به فلک کشیده فرقی با بهشتی که قولش را داده بودند نداشت.

دستش را در جیب شلوار جینش فرو می کند و به سمت درخت توت می رود:

-پسر من برم به شکمم برسم.

امین می خندد و سر تکان می دهد. اما با دیدن کسی که هندزفری در گوش در کتاب رو به رویش غرق شده بود لبخندش رنگ می بازد.

صدای اُُرکیده به گوشش می رسد که با جیغ می گوید:

-غنچه، غنچه پس کجایی!

یک تای اََبرویش را بالا می گیرد. خیلی وقت است غنچه را ندیده بود!

با اََخم های درهمش به او نگاه می دوزد که فارغ از دنیا موهایش را باز گذاشته بود و به کتاب رو به رویش آرام می خندید.

پلک می زند و نگاه از او می گیرد. نمی توانست با چشم هایش به دختری که از بچگی در آغوشش بزرگ شده خیانت کند.

فربد با قیافه مرموذی توت در دستش را در هوا تکان می دهد:

-این تموم شد، بریم جایی دیگه.

 به همان سمت می دود که امین به تندی می گوید:

-اونجا نه!

غیرتش به قُل قُل می افتد. کسی حق نداشت جز خودش غنچه را با آن وضع ببیند حتی اگر نیتش فقط برادرانه محسوب می شد!

 

اما فربد سمج تر از این حرف ها بود. می خواست دوباره به همان سمت برود که امین مانعش می شود:

-زبونِ آدمیزاد حالیت نیست؟

فربد اََبرو بالا می اندازد و با حالت مشمئز کننده ای نوچ می گوید.

امین با چهره ای جمع شده دستش را با خود به سمت خانه می کشد:

-آدم نیستی خب اینم حرفیه.

غنچه با دیدن امین که دوستش را کشان کشان به سمت ساختمان می بُُرد لبخند می زند و زیر لب می گوید:

-امان از دست تو.

هندزفری که از گوشش کشیده می شود نگاهش به سمت اُُرکیده ی عصبانی کِِش می رود:

-خیلی وقته اینجایی؟

ارکیده با تمسخر به ساعت مچی اش نگاه می دوزد و یکباره جیغ می کشد:

-می گن! معلومه توی اون گوشی بی صاحابت چی داری که حواست نیست؟

غنچه با لبخندی برگی از زمین بر می دارد و میان صفحه ی نخوانده ی کتابش می گذارد:

-حالا به گوشم.

ارکیده چشم غره ای به او می رود و شال یدکی را از دور کمرش باز می کند:

-امین و دوستش اومده بودن، اومدم برات شال بیارم بپوشونی اون شراره های هوس رو.

غنچه باز هم لبخند ملیحی می زند و شال را از دستش گرفته به دور شانه هایش آویز می کند:

-دستت درد نکنه، اما می دونی که دیگه برام مهم نیست.

ارکیده جدی جلوی پایش روی زانو می نشیند:

-دِ درد منم همینه که بعد مرگ حاج بابات هیچی برات مهم نیست، هر کی نشناسدت فکر می کنه مرگش از خدات بود که اینجوری بزنی شبکه شوروی!

غنچه با پوزخند از روی زمین بر می خیزد و ارکیده خیره اش می شود.

هنوز هم نمی توانست هضم کند که چطور غنچه ی خجالتی به این درجه از آزادی رسیده است! غنچه ای که آنقدر خجالتی بودنش وِِرد زبان همه می گشت که همه حیرانش بودند، مخصوصا امینی که همیشه او را الگوی دختران قرار می داد.

به یادش می آید ارکیده با دیدن امین آنقدر سرخ و سفید می شد که انگار سیب بهشتیِ آدم و حوا را قرض می گرفت و به لُپُش می چسباند.

-می خوام برم پیش مامان ناهیدم، می آی؟ ارکیده از افکارش بیرون می کشد و با اَخَم می گوید:

-بابا امین مودمم رو شارژش کرده، می خواستم بریم تو لپ تاپم چندتا جیگر تور کنیم.

غنچه می خندد و با کتاب در سر ارکیده می کوبد:

-بیست و چهار سالمونه، کم مونده دبه بندازنمون تو هنوز هم بند این دوزاری ها هستی؟

ارکیده لُُپش را می کشد و با لبان جمع شده می گوید:

-من که می گم بیا زن داداشم شو خب، خودت نمی خوای.

دانلود پارت 1

دانلود پارت 2

دانلود پارت 3

دانلود پارت 4

دانلود پارت 5 جدید 1 بهمن

دانلود پارت 6 جدید 9 بهمن

دانلود پارت 7 جدید 14 بهمن

دانلود پارت 8 جدید 23 بهمن

دانلود پارت 9 جدید 27 بهمن

دانلود پارت 10 جدید 8اسفند

دانلود پارت 11 جدید 17اسفند

دانلود پارت 12 جدید 23اسفند

دانلود پارت 13 جدید 11فروردین

دانلود پارت 14 جدید 30فروردین

دانلود پارت 15 جدید 3اردیبهشت

دانلود پارت 16 جدید 11اردیبهشت

دانلود پارت 17 جدید 20اردیبهشت

دانلود پارت 18 جدید 3خرداد

دانلود پارت 19 جدید 13خرداد

دانلود پارت 20 جدید 7تیر

دانلود پارت 21 جدید 24تیر

اولین سیستم کسب درآمد از دانلود و گوش دادن آهنگ در ایران همین الانکلیک کنید 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا