جدیدترین مطالبرمان آنلاینعشق اجباری من

رمان عشق اجباری من

رمان عشق اجباری من

مقدمه:

در عشق،
باید درد دوری کشید
غمِ یار خُورد
ترسِ رقیب داشت
و زیرِ بار این‌ همه لِه شد . . .
خوشه‌ی دست نخورده‌ی انگور زیباست
اما . . . مست نمی کند !
👤مژگان عباسلو

قسمتی از رمان:

_ من نمی‌خوام برم، عمو توروخدا نذار منو ببرن
عمو به سمتم پرخاش کرد:
_ خفه شو دختر خیره سر
انگار از یاد برده بودم که این مرد شکنجه گر منه و الان از کسی که من‌رو فروخته بود التماس می‌کردم.
با دیدن زن‌عمو به سمتش رفتم و باگریه و زاری گفتم:
_ زن‌عمو تو نذار منو ببرن توروخدا نذار هنوز شونزده سالمه، بخدا کنیزی‌ات رو می‌کنم توروجون هرکی دوست داری نذار
زن‌عمو نگاه پر از تنفری بهم انداخت و گفت:
_ برو اون‌ور
گریه‌ام بند نمی‌شد بادیگار درشت هیکلی که من‌رو به طرف خروجی می‌برد کلافه و عصبی غزید:
_ ورجه ورجه نکن و مثل بچه‌ی آدم بیا و ازکسی که تورو فروخته التماس نکن!
بااین این حرف شکستم، مگه من کالا بودم؟ به سکسکه افتاده بودم، بی جون نالیدم:
_ ولم کن خودم میام
_ به تو اطمینانی نیست!
با جیغ و فریاد گفتم:
_ مگه کری؟ ولم کن خودم پا دارم لعنتی!
دستم رو محکم تر گرفت، با صدای بم و مردونه‌ای ازم جدا شد.
_ ولش کن مراد
_ چشم قربان
بادیگاردی که الان فهمیدم اسمش مراد هستش ولم کرد، به طرف صاحب صدا برگشتم.
نگاهی بهش انداختم بی‌توجه بهش، روبه بادیگارد گفتم:
_ اون رئیس بی‌غیرتت کجاست؟
مراد سرش رو پایین انداخت، باصدای همون مرد سرش رو بلند کرد:
_ مراد زود برو!
_ چشم آقا
به یک نکشیده مراد از جلوی چشمم محو شد و به مرد روبه رو ام خیره شدم.
_ خب می‌گفتی رئیس بی غیرتش؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ کسی که یه دخترو می‌خره باغیرته؟
اخمی کرد و درحالی که پوزخند می‌زد دستش رو توی جیبش فرو برد و گفت:
_ بی‌غیرته؟ پس اونی که تورو فروخته چی؟
اخمی کردم و با نفرتی که ازم بعید بود گفتم:
_ از همه متنفرم
قطره اشکی از چشمم چکید و با لبی لرزان گفتم:
_ از اونی که منو خرید متنفرم! از عموام متنفرم
قطره اشک دیگه‌ای چکید همراه بغض گفتم:
_ از پدر و مادرم که منو توی این کره‌ی خاکی تنها گذاشتن دلگیرم.
گریه‌ام به هق هق تبدیل شد و ناله کردم:
_ از زمین و زمان شاکی‌ام!
به سکسکه افتادم که توی آغوش گرمی فرو رفتم…

دستم رو روی سینه‌ی این مرد غریبه گذاشتم.
بلتد تر از قبل زار زدم، برام مهم نبود غرورم جلوی این مرد می‌شکنه تنها می‌خواستم باری که روی دوشم سنگینی می‌کرد سبک بشه.
فین فینی کردم و ازش جدا شدم، تک خنده‌ای کرد و گفت:
_ اه اه خیسم کردی
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
_ ببخشید
حس خوبی به این مرد داشتم، پس بهش گفتم:
_ میشه اسمتونو بدونم؟
_ بردیا
_ خوشبختم
با غرور لبخندی زد و گفت:
_ به امید دیدار
قبل این‌که به خودم بیام رفت و پشت سرش رو نگاه نکرد.
با صدای خشن مراد از جا پریدم برای لحظه‌ای فراموش کردم که خار و بی ارزش شده بودم! فراموش کردم حقیر شدنم رو…
اشک سمجی که می‌خواست هرچه زودتر از چشمم فاصله بگیره رو پس زدم.
من فروخته شده بودم!
من دختری که پدرش از گل نازک تر بهش نمی‌گفت فروخته شده بودم و مجبور به تحمل این وقاحت بودم.
چشمم‌رو محکم روی هم بستم و توی ذهنم پرتمنا گفتم:‌
_ امیدوارم بازم بیینمت مرد غریبه، بردیا!
نفسم رو آه مانند بیرون دادم.
باید این خفت رو انتخاب می‌کردم و تن به این ذلت می‌دادم من مجبور به پذیرش بودم!
انقدر باخودم تکرار کردم که موجب کم شدن بی‌تابی‌ام شد.
آروم و بی‌جون دنبال مراد راه می‌رفتم، به طرف ماشین سیاه و زیبایی که مدلش رو نمی‌دونستم هدایتم کرد و مجبورم کرد سوار بشم، با سوار شدنم بردیا رو دیدم، شوکه بهش نگاه کردم، یعنی این مرد غریبه همون خریدار منه؟
با چندشی روم‌رو ازش گرفتم و انتظار اینو نداشتم، هر حس خوبی که به این مرد داشتم یک‌بارِ از بین رفت و جاش‌رو به نفرت داد.
من نازگل دختر شونزده ساله‌ی احمد، امروز اسیر شده بودم!
سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشمم رو بستم و در فکر غوطه‌ور شدم…
باایستادن ماشین سرم رو بلند کردم، راننده بوقی زد و در بزرگ بلافاصله باز شد.
وارد حیاط بزرگ و سرسبزی شد، به عمارت روبه روام خیره شدم از سنگ مرمر ساخته شده بود بردیا بدون توجه به ندید بدید بازی‌ام گفت:
_ پیاده شو!

از ماشین پیاده شد وقتی دید تکانی نمی‌خورم دستم رو کشید و مجبورم کرد از ماشین پیاده بشم، روبه رواش ایستادم و غریدم:
_ خودم می‌تونستم پیاده شم حیوون!
دستش رو بالا آورد و قبل از این‌که حرکتی بکنم سیلی محکمی زد! جای دستش گز گز می‌کرد، بااشک به صورتش خیره شدم، لعنت به این ضعف‌های مسخره‌ات نازگل!
لعنت به من که همیشه آروم بودم و در برابر همه چیز سر خم می‌کردم.
جلو اومد درحالی که خم شد کنار گوشم زمزمه کرد:
_ اینو زدم که بفهمی این‌جا کی رئیسه، اگه دختر خوبی باشی باهات کاری ندارم!
جای دستش رو بوسید ازم جدا شد و بااقتدار ایستاد بااخم بهش نگاه کردم و انگشت اشاره‌ام رو به طرفش گرفتم و عصبی گفتم:
_ دیگه بهم دست نمی‌زنی
بدون توجه به حرفم آروم خندید و گفت:
_ ‌بیا این‌جارو بهت نشون بدم
_ نمی‌خوام!
اخمی بین ابروش شکل گرفت و گفت:
_ یادت رفته؟ تو حق انتخاب نداری
چشمم رو بستم از این حقیقت بی‌زار بودم، چشم باز کردم و گفتم:
_ این‌جا به من مربوط نیست که ببینمش
مچ دستم رو محکم توی دستش فشرد و بین دندون‌های کلید شده‌اش گفت:
_ این‌جا مال توهم هست!
_ دستم شکست وحشی
_ لیاقتته، گمشو بیا دنبالم
لجباز تر از قبل گفتم:
_ من نمیام
به طرفم برگشت و باچشم‌های به خون نشسته گفت:
_ نمیای؟
سری به طرفین تکون دادم، مچ دستم رو محکم تر فشرد دستم در حال خرد شدن بود، بردیا غرید:
_ لیاقتت تمکین کردن و زیر خواب شدنه!
دستم رو کشید خواست داخل عمارت بره داد زدم:
_ ولم کن مردک هوس‌باز ولم کن
بلند تر از قبل داد زدم:
_ آی کمک توی این خراب شده هیچ ننه مرده‌ای نیست؟
همه‌ی تلاشم برای مانع داخل شدن بی‌فایده بود، توی یه تصمیم آنی خم شدم و دستش که مچم رو گرفته بود با تمام توانم گاز گرفتم، دستم رو ول کرد و با چشم‌های غصبناک بهم نگاهی انداخت؛ از نگاهش دلم لرزید به غلط کردن افتاده بودم جلو اومد و…

دانلود پارت 1

دانلود پارت2

دانلود پارت3

دانلود پارت4

دانلود پارت5

دانلود پارت6

دانلود پارت7

دانلود پارت8

دانلود پارت9

دانلود پارت10 جدید 1 بهمن

دانلود پارت11 جدید 3 بهمن

دانلود پارت12 جدید9 بهمن

اولین سیستم کسب درآمد از دانلود و گوش دادن آهنگ در ایران همین الانکلیک کنید 

 

نگارش این رمان متوقف شده است

نوشته های مشابه

‫۳۲ نظرها

      1. سلام خسته نباشید پارت آینده این رمان کی هست ؟! کلا چه وضعیتی داره و ما چطوری می تونیم از صفحات مجازی این رمان یا نویسنده اش رو دنبال کنیم ؟!

  1. سلام خسته نباشد پس چرا رماندپارتگذاری نمیشه؟ اخه همینجوری ول میکنه نویسنده ما رو تو بلا تکلیفی قرار میده خواهشا زود تر پارت ۱۳ رو بزارید! ممنونم ۰۰

  2. سلام خسته نباشید
    میتونین به نویسنده بگین رمان شو تو سایتهای معتبر بذاره یا بهش بگین که رمانتو ادامه بده چون خیلیا ازش تعریف کردن واقعا من از این رمان خیلی راضی بودم واقعا خیلی رمانش قشنگ بود

  3. سلام ، هنوزم نویسنده محترم تصمیم به نگارش ادامه داستان ندارن؟اصلا چرا نگارشش متوقف شده؟!!میشه لطفا پیگیر این موضوع باشید ممنون میشم ……

  4. سلام ادمین جان ، از اونجایی که مکررا درخواست ادامه رمان توسط دوستان هست و بنا به دلایلی که نمیدونیم چیه نویسنده از ادامه نگارشش طفره میرن و از این سو که دست برقضا بنده حقیر دستی در نوشتن دارم یه پیشنهاد دارم . دوستان نظرتون در مورد ادامه پیدا کردن رمان توسط بنده چیه لطفا توی این نظر سنجی مشارکت بفرمایید. ممنون…..

  5. سلام خسته نباشید رمان بسیارخوبی بودلطفایانویسنده روپیداکنیدیابدیدیک نویسنده دیگه ادامه رمان روبنویسه ممنون🙇😰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا