جدیدترین مطالبرمان خانزاده دلربا

پارت اول تا آخر رمان خانزاده دلربا (پارت آخر)

دانلود رمان خانزاده دلربا

قسمتی از رمان »

دستامو از سقف بسته و مثل یک شیء بی ارزش ارزیابیم میکنه
-حقیری! کثیفی! دختره دهاتی!
با نفرت نگاهش میکنم که سرشو میاره جلو چشای سرد و مغرورشو با وقیحانه میخ نگاهم میکنه:
-بهت اجازه دادم نگاهم کنی؟
 میخنده مثل دیوونه ها! خنده اش عصبیه! میره پشتم می ایسته  تمام وجودم به لرزه در میاد و می نالم:
-داری چیکار میکنی؟!
بی رحمانه چاقو رو درست جایی میکشه که با شلاق زخم کرده. جیغی از ته دل میزنم که چاقو رو میندازه زمین و و دستمال برمیداره:
درحالی که از درد کمرم هق هق میکنم شروع میکنم به فحش دادنش.
در حجله رو باز میکنه و دستمال رو پرت میکنه سمت جمعیت و صدای کل زن ها و شادی میاد.

دانلود پارت 1

دانلود پارت 2

دانلود پارت 3

دانلود پارت 4

دانلود پارت 5

دانلود پارت 6

دانلود پارت 7

دانلود پارت 8

دانلود پارت 9

دانلود پارت 10

دانلود پارت 11

دانلود پارت 12

دنلود پارت 13

دانلود پارت 14

دانلود پارت 15

دانلود پارت 16

دانلود پارت 17

دانلود پارت 18

دانلود پارت 19

دانلود پارت 20

دانلود پارت 21

دانلود پارت 22

دانلود پارت 23جدید28دی

دانلود پارت 24جدید1بهمن

دانلود پارت 25جدید4بهمن

دانلود پارت 26جدید9بهمن

دانلود پارت 27جدید12بهمن

دانلود پارت 28جدید15بهمن

دانلود پارت 29جدید18بهمن

دانلود پارت 30جدید21بهمن

دانلود پارت 31جدید25بهمن

دانلود پارت 32جدید28بهمن

دانلود پارت 33جدید2اسفند

دانلود پارت 34جدید5اسفند

دانلود پارت 35جدید11اسفند

دانلود پارت 36جدید14اسفند

دانلود پارت 37جدید17اسفند

دانلود پارت 38جدید20اسفند

دانلود پارت 39جدید23اسفند

دانلود پارت 40جدید26اسفند

دانلود پارت 41جدید29اسفند

دانلود پارت 42جدید5فروردین

دانلود پارت 43جدید11فروردین

دانلود پارت 44جدید17فروردین

دانلود پارت 45جدید23فروردین

دانلود پارت 46جدید30فروردین

دانلود پارت 47جدید3اردیبهشت

دانلود پارت 48جدید7اردیبهشت

دانلود پارت 49جدید11اردیبهشت

دانلود پارت 50جدید15اردیبهشت

دانلود پارت 51جدید20اردیبهشت

دانلود پارت 52جدید25اردیبهشت

پارت 53 جدید 30 اردیبهشت (پارت آخر)

#پارت۳۳۵
#خان_زاده_دلربا🌈

وقتی چشممو باز میکنم یه هلیکوپتر رو به روم می بینم. نمی دونم چرا لبهام به لبخند کش میاد. هیجان زده لبخند میزنم.

قبلا چنین چیزی رو تو تلویزیون کافه دیده بودم ولی فکر نمی کردم بتونم از نزدیکم ببندم.

میگم:

-ما چرا اینجاییم؟!

دستشو دور کمرم حلقه میکنه و‌بوسه ای روی گردنم میزنه:

-اگه قراره همسر یه خلبان شی پس بهتره پرواز رو تجربه کنی!

کمکم میکنه بشینم.یه چیزی میده بذارم رو گوشم و کمربندم رو محکم می بنده.‌خودشم می شینه. داد میزنم:

-تو جدی بلدی هلیکوپتر کنترل کنی!

داد میزنه:

-بهم اعتماد کن نارین! هیجان انگیزتر از این نیست!

وقتی شروع به حرکت میکنه و به پرواز در میاد از هیجان جیغ میزنم.واقعا باشکوهه. پرواز! زمین زیر پای ماست و ما خیلی قدرتمند به نظر می رسیم!

با وجد به بیرون نگاه میکنم. اهورا از دیدن ذوق من بلند بلند می خنده. مدیونشم چنین تجربه ای بهم داده!

یهو یه چیزی تو ذهنم میگه تو همه اولین بارهاتو با اون چشیدی! دستمو روی شکمم میذارم و به این فکر میکنم ما باهم خوشبخت میشیم؟ می تونیم پدر و مادر خوبی برای این بچه باشیم؟!

وقتی هوا رو به تاریکی میشه اهورا فرود میاد. دلم نمیخواد پیاده شم. ولی وقتی اون‌رو خاموش میکنه و میره پایین.

کمربندم رو باز میکنم. میاد پایین وایمیسته و دستشو به سمتم دراز میکنه.

دستش رو می گیرم و پایین میرم. لبخندی روی لبمه. از اعتمادی که بهش کرده بودم پشیمون نیستم!
🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈

پاسخ
الینگفت:
ژوئن 20, 2020 در 11:51 ق.ظ ویرایش
🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈
#پارت آخر از فصل اول
#خان_زاده_دلربا🌈

وقتی پایین میرم می پرسه:

-چطور بود؟

شونه بالا میندازم و لبمو میگزم و با هیجان میگم:

-خارق العاده! یه تجربه بی نظیر که نمی تونم توصیفش کنم….

زبونشو روی لبش می کشه:

-برای منم متفاوت بود! هر چیزی تجربه اش زا تو متفاوته!

حس میکنم سینه ام می خواد از جاش کنده بشه. از یک طرف پرواز و از طرف دیگه لحن اهورا عحیب منو هیجان زده می کرد.

دستی به گونه های گر گرفته ام می کشم:

-ممنون بابت امروز…

با مکث کوتاهی به جمله ام ادامه میدم:
-خیلی خوب بود اهورا!

با شوق نگاهم میکنه. این اهورا خیلی عجیبه! بدون خشم و نفرت گذشته! با چشمهایی زلال. همونطور که نگاهش میکنم جلوی چشمام روی یک پا زانو میزنه و یه انگشتر تک نگین به سمتم میگیره.

درحالی که سینه اش از هیجان تند تند بالا و پایین میشه و‌دستپاچه اس میگه:

-نارین حاضری همه روزهات رو با من بگذرونی؟!

واقعا شوکه میشم. این یه حالت خیلی رمانتیکه که من هیچوقت نمی تونستم تو‌خوابم ببینم برام اتفاق بیفته. واقعا این اهوراست؟ چطور می تونه انقدر جذاب باشه.

با صدای بم و مردونه و لحن‌قشنگی که نمی خواست بلرزه میگه:

-باهام ازدواج میکنی؟!

پارت آخر از فصل اول

با عرض سلام خدمت دوستان بنابه پیگیری های پی در پی ما با نویسنده این رمان به تازگی اطلاع پیدا کردیم که رمان به اتمام رسیده پارت آخر همین پارت 53 میباشد که در مورخه 30 اردیبهشت بار گزاری شده است

اولین سیستم کسب درآمد از دانلود و گوش دادن آهنگ در ایران همین الانکلیک کنید 

 

دانلود آهنگ جدید,فول آلبوم تمامی خوانندگان واردشوید

زمان انتشار رمان فوق هر 4 روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده ساعت22

رمان های پیشنهادی که دیگران خوانند:

رمان ازدواج اجباری

رمان عروس ارباب زاده

رمان ترنج

رمان دانشجوی مغرور من

رمان شاهدخت پسرنما

رمان مادام

 

نوشته های مشابه

‫۵۴ نظرها

  1. تو رو خدا زودتر پارتای جدید رو بزارید داریم جون میدیم😱
    سع روز خیلی زیادع اصلا تا پارت جدیدی ازش برسع موضوع اصلی رمان رو فراموش میکنیم 😿
    مرسی از رمان باحالتون😻😽

  2. کاش شخصیت نارین همونطورپاکومعصوم میموند…اینکه بابرادرشوهرش همخاب شدجذابیت داستان اومدپایین
    من وقتی رمانوشروع کردم اولاش بنظرم میومدکه بابقیه رمانای ارباب رعیتی فرق داره چون جاه طلبی وسیاست یه زن روهمراه خودداری وغروروشرف زنانش نمایش میدادولی وقتی بایزدان همخاب شدبیشترازنصف شکوهش ازبین رفت چون لااقل قبلش بایدازاهوراخلاص میشد…بابقیه رمانای ارباب رعیتی فرق داره قلم نویسنده نسبتاقویه ورمان یه سیرراکدنداره یه اشکالاتیم داره ولی بزرگترینش به نظرم همون رابطه یزدانونارین بود

    1. سلام این رمان کتاب نداره همین الان داره نوشته میشه ؟؟ که اینجوری پارتی ارسال میشه چرا پارت اخری باز نمیشه ؟؟؟

  3. عوض اینکه دوسه خط بذارین وبگین پارت گذاشتیم نگهدارین لااقل ده تاپارتویجابذارین که شبیه چیزی هم بشه…هلک هلک میایم به سایت سرمیزنیم واسه دوسه خط…من ازبین اینهمه رمان واقعااینوپسندیدم ولی اینم اینجوری…چرااولازیادنوشتین وقتی خواننده تون زیادمیشه طاقچه بالامیذارین اخه…نویسنده اگا نمیتونست بنویسه ازاول کم کم مینوشت این چه وضعشه اخه😤

      1. عجب سوالی کردی😞خب معلومه که بهتره ادم هفته ای یبار یاده روزیباربیس ورق بخونه بهتره تاسه روزیباردوسه خط بخونه ولی به شرطی که درست حسابی بنویسه نه اینکه اون دوسه خطوبکنه ده خط

    1. یکی از قشنگترین رمان هایی که تا حالا خوندم😍
      ینی واقعا امکان نداره پارتشو زودتر بزارین😩
      تو خماری نزارمون😭

      1. سلام.چرا پارت جدیدو هر سه روز میزارین.😔من هر پارتو دوبار خوندم،و کماکان منتظر پارت جدیدم.
        پارت جدیدو کی میزارین

  4. سلام من بهترین رمانیه ک دارم میخونم ولی از بس دیر ب دیر و کم کم میزاربن اصل داستان یادمون میرع!!!درواقع اولاش قوی بودین و پارتای زیادی میزاشتین الان واقعا یه پارتم زورکی میشه لطفا رسیدگی کنین

  5. خب میتونین ب نویسنده رمان انتقال بدین که کاربرا بشدت ناراضین.هر سه روز باید چک کنیم ،پارت جدیدی اومده یا نه😠

  6. میگم اینکه نوشتید پارت گذاری هر سه روز ساعت نمیدونم فلانو اگه لطف کنید پاک کنید لطف بزرگی در حق خواننده ها کردید

  7. سلام رمان خوبیه وخواننده روجذب میکنه فقط چرا نارین ویزدان بهم نزدیک شدن.؟دیدگاه مردا نسبت به زنها خوب نیست. درسته داستان درمورد قدیمه ولی ما امروز میخونیم وکلی روی ذهنیت آدما تاًثیر میزاره…کاش نارین ویزدان همونطور برادروار میموندن.با تشکر از سایتتون ونویسنده عزیز

  8. ما چهار روز صبر میکنیم واسه ۷ صفحه؟؟؟
    ادمین عزیز میدونم که کم بودن پارت تقصیر تو نیست و نویسنده باید بیشتر بنویسه اما حداقل میتونی به نویسنده بگی که طرفدارای رمانش خیلی ناراضی هستن و یکم تعداد پات هاش رو بیشتر کنه
    یه خواهش دیگه هم دارم لطفا از این به بعد وقتی که نویسده داستانش رو تموم میکنه بزاریدش تو سایت تا خواننده برای ۷ صفحه ی بعدی زجر نکشه و بتونیم همه ی رمانو یکجا بخونیم چون رمان و فیلم چیزی هستن که ذهن آدم به طور ناخودآگاه درگیرش میشه و دوست داره که بدونه بعدش چی میشه من انقدر که ذهنم مشغولش شده نمیتونم درس بخونم و ذهنم پیش رمان هست

  9. خیلى دیر به دیر آبدیت میشه و خیلى کم ازش کذاشته میشه یجورایى کسل کننده میشه و آدم دلش میخواد همینطور نصفه رهاش کنه 😕😕😕😕

  10. انشالله بعد از ۷ روز نمیخواین پارت بعدی رو بزارین ؟
    پارتاتون هم که پارت نیست از بس که کمه
    حداقل سر وقت آپدیت کنید آدم برای خوندنش یه دل خوشی داشته باشه پیش خودش بگه اگر پارتاشون چند خط بیشتر نیست حداقل سر وقت پارت میزارن

  11. متاسفم که این رمان را شروع کردم .اگر قصد ندارید ادامه اش را بزارید اعلام کنید تا رهاش کنم .نویسنده چی شد

  12. آخرین پارت رمان طبق تاریخ خودتون ۳۰ اردیبهشت ماه است و الان ۱۰ خرداد ماهه . فکر نمیکنید این سه روز یکبارتون خیلی طول کشیده .
    اگر قرار نیست آپدیت بشه یه یادداشت بذارید روی سایت تا خودمون یجوری رمان را تو ذهنمون تموم کنیم و منتظر پارت بعدی نباشیم.

  13. سلام
    چی شد از اخرین پارتی که گذاشتین حدود دوهفته میگذره اگه رمان ادامه نداره خوب اعلام کنین که خوانندگان بیشتر از این منتظر نمونن

  14. پارت بعدیو که بزارید تازه باید دوباره رمانو بشینیم بخونیم که یادمون بیاد که چی بوده.چ خبره یکی به ما هم بگه انقدر توضاع پارت گذاری رمانا خراب شده.همه نویسنده ها اعتصابن یا خدای نکرده دست جمعی کرونا گرفتن.

  15. درسته که اینقدر خواننده ها رو بلاتکلیف گذاشتین؟ رمان ادامه داره یا نداره؟ اینقدر سر زدیم خسته شدیم؟

  16. رمانشون تموم شده.پی دی افش اومده تا آخرهمین پارتم هست.حالا اینکه چرا نمیان به خواننده ها بگنو نمیدونم.دوستان ب زندگیتون برسید

  17. 🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈
    #پارت۳۳۵
    #خان_زاده_دلربا🌈

    وقتی چشممو باز میکنم یه هلیکوپتر رو به روم می بینم. نمی دونم چرا لبهام به لبخند کش میاد. هیجان زده لبخند میزنم.

    قبلا چنین چیزی رو تو تلویزیون کافه دیده بودم ولی فکر نمی کردم بتونم از نزدیکم ببندم.

    میگم:

    -ما چرا اینجاییم؟!

    دستشو دور کمرم حلقه میکنه و‌بوسه ای روی گردنم میزنه:

    -اگه قراره همسر یه خلبان شی پس بهتره پرواز رو تجربه کنی!

    کمکم میکنه بشینم.یه چیزی میده بذارم رو گوشم و کمربندم رو محکم می بنده.‌خودشم می شینه. داد میزنم:

    -تو جدی بلدی هلیکوپتر کنترل کنی!

    داد میزنه:

    -بهم اعتماد کن نارین! هیجان انگیزتر از این نیست!

    وقتی شروع به حرکت میکنه و به پرواز در میاد از هیجان جیغ میزنم.واقعا باشکوهه. پرواز! زمین زیر پای ماست و ما خیلی قدرتمند به نظر می رسیم!

    با وجد به بیرون نگاه میکنم. اهورا از دیدن ذوق من بلند بلند می خنده. مدیونشم چنین تجربه ای بهم داده!

    یهو یه چیزی تو ذهنم میگه تو همه اولین بارهاتو با اون چشیدی! دستمو روی شکمم میذارم و به این فکر میکنم ما باهم خوشبخت میشیم؟ می تونیم پدر و مادر خوبی برای این بچه باشیم؟!

    وقتی هوا رو به تاریکی میشه اهورا فرود میاد. دلم نمیخواد پیاده شم. ولی وقتی اون‌رو خاموش میکنه و میره پایین.

    کمربندم رو باز میکنم. میاد پایین وایمیسته و دستشو به سمتم دراز میکنه.

    دستش رو می گیرم و پایین میرم. لبخندی روی لبمه. از اعتمادی که بهش کرده بودم پشیمون نیستم!
    🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈

  18. 🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈
    #پارت۳۳۶
    #خان_زاده_دلربا🌈

    وقتی پایین میرم می پرسه:

    -چطور بود؟

    شونه بالا میندازم و لبمو میگزم و با هیجان میگم:

    -خارق العاده! یه تجربه بی نظیر که نمی تونم توصیفش کنم….

    زبونشو روی لبش می کشه:

    -برای منم متفاوت بود! هر چیزی تجربه اش زا تو متفاوته!

    حس میکنم سینه ام می خواد از جاش کنده بشه. از یک طرف پرواز و از طرف دیگه لحن اهورا عحیب منو هیجان زده می کرد.

    دستی به گونه های گر گرفته ام می کشم:

    -ممنون بابت امروز…

    با مکث کوتاهی به جمله ام ادامه میدم:
    -خیلی خوب بود اهورا!

    با شوق نگاهم میکنه. این اهورا خیلی عجیبه! بدون خشم و نفرت گذشته! با چشمهایی زلال. همونطور که نگاهش میکنم جلوی چشمام روی یک پا زانو میزنه و یه انگشتر تک نگین به سمتم میگیره.

    درحالی که سینه اش از هیجان تند تند بالا و پایین میشه و‌دستپاچه اس میگه:

    -نارین حاضری همه روزهات رو با من بگذرونی؟!

    واقعا شوکه میشم. این یه حالت خیلی رمانتیکه که من هیچوقت نمی تونستم تو‌خوابم ببینم برام اتفاق بیفته. واقعا این اهوراست؟ چطور می تونه انقدر جذاب باشه.

    با صدای بم و مردونه و لحن‌قشنگی که نمی خواست بلرزه میگه:

    -باهام ازدواج میکنی؟!
    🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈🌺🌈

  19. آخر داستان اونطور که باید نبود همه فکر میکردن ادامه داره هنوز وچشم به راه بقیه داستان بودن از همین مورد میشه فهمید که نویسنده نتونسته خوب از پس پایان داستان بر بیاد ولی خود داستان رو خیلی پسندیدم قلم نویسنده عالیه امیدوارم موفق باشن و سربلند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا